۷.۱۱.۱۳۸۸

متشکرم!

پنجاه و سه قدم ، سه تا پله ، چهار قدم ، چهارده تا پله ، دو قدم ، سیزده تا پله ، یازده قدم ، ده تا پله و در آخر چهارده قدم!
این کوتاه ترین مسیریه که شما می تونید خودتونو از درِ حیاط هنرستان - همون که من توش درس می خوندم - به درِ ساختمون هنرستان برسونید.بعد از اونهمه پارازیت و چه و چه. البته با دو تبصره و یک تک ماده ، دیگه لازم نیست این مسیر گند رو برم و بیام.یعنی دیگه لازم نیست عمرمو هدر کنم،این همه ویتامین حیف و میل کنم و خیلی چیزای دیگه.همانا من فارغ التحصیل شدم!
خدا حافظ ناظم، خدا حافظ مدیر، خدا حافظ معلم عربی ،خدا حافظ معلم درس شیرینه مهارت های زندگی(!)، معلم زبان ، معلم ریاضی ، دفتر دار ، دربون و همه و همه.دیگه حتی ریخت نحس هیچ کدومتون رو نمیبینم!
ولی این آخرش نیست،همه زندگی یه جورایی فاجعه اس!*


*کیوسک

۶.۳۰.۱۳۸۸

و او اینگونه طراحی می کرد!



بیش از چند لحظه نمی تونستم به موهاش نگاه کنم.سیاهی تاریک موهاش دلمو تنگ می کرد.وقتی نگاهشون می کردم دوس داشتم نفس عمیق بکشم،انگار می خواستم غرق شم.ترسناک ترین فیلمی که دیدم انقدر نترسوندتم.نا خواسته می خواستم گریه کنم.

وگرافیت نا قابل مدادم جواب این رو نمیداد.





۶.۲۲.۱۳۸۸

لازم نیست نیک بنگری



سلام، من "نیسان ماکسیما" هستم،امیدوارم از سواری با من لذت ببرید!


۶.۱۸.۱۳۸۸

تمام امید من به توئه،ای کولر عزیز!

یه صدای غریبی از دورها داد میزد:"هیزمشو بیشتر کنید."
دو تا جوونی هم که وایستاده بودن کنار خورشید،خیلی شاد و سر خوش و با یه لبخند ملیح،هیزمارو میریختن تو خورشید.
"نریز آقا، نریز!این پائین داریم زندگی می کنیما انقد گرمش می کنی!

۶.۱۱.۱۳۸۸

اسباب کشی!

فعلا کنسله!



قربان شما صاب گالن

۶.۰۵.۱۳۸۸

محض اطلاع

دوست عزیز! اگر به مغز کسی تیراندازی کنی او میمیرد.

۶.۰۳.۱۳۸۸

شبِ به این سردی،تو چله ی تابستون؟

ساعت از سه نیمه شب می گذشت ولی اون هنوز بیدار بود.چند ساعتی می شد که گوشه ی اتاق کز کرده بود و با mp3 پلیرش موزیک گوش می داد.تکونی به خودش داد و چهار دست و پا رفت سمت تختی که برادرش روش خوابیده بود.لباسشو زد کنار.صورتشو برد نزدیک شکمش و یه گاز ازش کند.مزش خیلی گند بود ولی اونم خیلی گشنش بود.گاز دوم رو هم زد.برادرش بیدار شد.زیر چشمی نگاش کرد،دید گرم خوردنه نخواست مزاحمش بشه و دوباره چشماشو بست وخوابید.کم کم داشت سیر میشدکه خواهرش اومد تو اتاق چراغو روشن کرد،رفت سمت میز مطالعه.یه خودکار برداشت و گفت :"من اینو می برم!" اونم بهش گفت:" بیخود،بذارش سر جاش."خواهرش خودکارو گذاشت سرجاش.چراغو خاموش کرد وهمینطور که داشت از در میرفت بیرون گفت:"خوب بجو نمونه سر دلت!"